بسمه تعالی
نویسنده این یادداشت Beni Kovacs است که در زمینه «راست افراطی» در ایالات متحده پژوهش میکند. تصور غالب این است که ترامپ فردی «پوپولیست» و کم سواد است که در اثر نابسامانیهای داخلی آمریکا به قدرت رسیده و تصمیمات او فاقد پشتوانه نظری و علمی است. اینجانب از همان آغاز مخالف این دیدگاه بودم و به همین دلیل جستار«سیاست خارجی ترامپ و آموزههای کیسینجر» را نوشتم و نشان دادم که سیاست خارجی ترامپ تا حد زیادی متاثر از کیسینجر است. در یادداشت حاضر، بنی کواچس به روشنی نشان میدهد که اروپائی ستیزی ترامپ، پوپولیستی وعامیانه و یا ناشی از ویژگیهای فردی ترامپ نیست بلکه مبنای علمی محکمی دارد. در اینجا از دوست عزیز و دیپلمات محترم جناب «نبی سنبلی» تشکر میکنم که این یادداشت و ترجمه آن را برای بنده فرستادند.
ریشههای ایدئولوژیک ضد اروپایی جنبش MAGA
بنی کوواچس
رهبران اروپایی از کاهش سریع تعهد دولت ترامپ به اتحاد فراآتلانتیکی دچار سردرگمی شدهاند. طی سال گذشته، دولت آمریکا تعرفههای سنگینی بر اتحادیه اروپا اعمال کرده، از سیاستمداران بدبین به اتحادیه اروپا حمایت کرده و حتی ادعای حاکمیت بر گرینلند را مطرح کرده است. در واکنش به انتقاد صدراعظم مرتس از جنگ آمریکا با ایران، ترامپ دستور خروج ۵۰۰۰ سرباز از آلمان را صادر کرده و وعده اقدامات تلافیجویانه بیشتری داده است. در نگاه نخست، سیاست خارجی ترامپ ممکن است خردهگیرانه و بیثبات به نظر برسد؛ اما در پسِ دستور کار ضد اروپایی او منطقی نهفته است.
پس از پیروزی غیرمنتظره ترامپ در سال ۲۰۱۶، یورام هازونی، روشنفکر اسرائیلی-آمریکایی و دستیار سابق نتانیاهو، و کریس دموث، سازماندهنده ائتلافها و حامی مقرراتزدایی در جناح راست آمریکا، تلاش کردند جنبش محافظهکار آمریکا را به سمت رویکردی ملیگرایانهتر و کمتر لیبرال سوق دهند. آنها شروع به گردآوری اندیشمندان، فعالان و سیاستمداران تحت پرچم «محافظهکاری ملی» (National Conservatism) کردند. امروزه این جنبش دهها چهره محافظهکار از جمله معاون رئیسجمهور جیدی ونس، معاون رئیس دفتر کاخ سفید استیون میلر و میلیاردر فناوری پیتر تیل را در بر میگیرد.در طول سالها، محافظهکاران ملیگرا (NatCons) چشماندازی ژئوپلیتیکی برای دولت ترامپ تدوین کردهاند. اگرچه متفکران بسیاری در این روند نقش داشتهاند اما سه نفر، یورام هازونی، مایکل لیند و مایکل آنتون در خط مقدم بودهاند که هازونی سازماندهنده اصلی این جریان است. کتاب او در سال ۲۰۱۸ با عنوان فضیلت ملیگرایی (The Virtue of Nationalism) بهمنزله مانیفست این جنبش تلقی میشود و سیاستمدارانی چون جیدی ونس، ویکتور اوربان و جورجیا ملونی از تأثیر آن بر جهانبینی خود سخن گفتهاند. مایکل لیند نیز یکی از چهرههای برجسته این جریان است و کتاب او در سال ۲۰۲۰ با عنوان «جنگ طبقاتی جدید، نجات دموکراسی از نخبگان مدیریتی» (The New Class War) نقد کلی این جنبش بر سیاستهای نولیبرال را تشریح میکند. در میان این سه نفر، مایکل آنتون بیشترین تأثیر مستقیم را بر سیاست خارجی آمریکا داشته است. او در سال ۲۰۱۶ با انتشار مقاله جنجالی «انتخابات پرواز ۹۳»
The Flight 93 Election)) مشهور شد که در آن از محافظهکاران خواسته بود برای بقای تمدن غرب از ترامپ حمایت کنند. در سال ۲۰۲۵، آنتون بهعنوان مدیر برنامهریزی سیاست در وزارت خارجه آمریکا فعالیت کرد و بسیاری او را معمار راهبرد امنیت ملی دولت ترامپ میدانند. هازونی، لیند و آنتون در مجموع چارچوب یک جهانبینی محافظهکار ملی را ترسیم کردهاند؛ جهانبینیای که اروپا را تمدنی بزرگ اما رو به زوال میبیند که زیر بار نهادهای بوروکراتیک و هنجارهای لیبرال اتحادیه اروپا در حال پوسیدن است. برای مقابله با این زوال، آنها در پی تضعیف اتحادیه اروپا و تقویت سیاستمداران راست افراطی در سراسر قاره هستند. در عین حال، اروپا را بازیگری حاشیهای در رقابت قدرتهای بزرگ میدانند. از نظر آنها، اروپا باید خود را تابع ایالات متحده کند یا به اسباببازی امپراتوریهای رقیب تبدیل شود. سیاست خارجی ترامپ بازتابی از خصومت این جریان با اتحادیه اروپا و مطالبه وفاداری اروپا به قدرت آمریکا است.
# جهانبینی محافظهکاری ملی
مایکل لیند، مایکل آنتون و یورام هازونی همگی در مقاطعی به جریان سنتی محافظهکاری آمریکا تعلق داشتند. لیند در دهه ۱۹۹۰ در مؤسساتی مانند بنیاد هریتیج و مجله The National Interest فعالیت میکرد. آنتون در دهه ۲۰۰۰ در دولت جورج بوش سمتهای مختلفی داشت، از جمله سخنگوی کاندولیزا رایس مشاور امنیت ملی. هازونی نیز در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ مرکز شالم در اورشلیم را اداره میکرد، اندیشکدهای به سبک آمریکایی که توسط میلیاردرهای محافظهکار رونالد لاودر و شلدون ادلسون تأمین مالی میشد. به مرور زمان، محافظهکاران ملیگرا به این نتیجه رسیدند که جنبش محافظهکار و بهطور کلی سیاست غرب به دست شبکهای از «نخبگان مدیریتی» افتاده است؛ مدیران شرکتها، سیاستمداران وابسته، کارمندان دولت، رهبران سازمانهای غیرانتفاعی و سایر متخصصان تحصیلکرده. مایکل لیند این ساختار را «دولت اداری» (Administrative State) مینامد.به گفته او، پس از جنگ سرد، بخشهای کلیدی اقتصاد جهانی تحت کنترل شرکتهای فراملی قرار گرفتند. این شرکتها به جای سرمایهگذاری در فعالیتهای مولد در داخل کشور، از نیروی کار ارزان در خارج بهرهبرداری کردند؛ به جای پرداخت مالیات، ثروت خود را از طریق بهشتهای مالیاتی جابهجا کردند؛ و به جای مشارکت در بحثهای دموکراتیک با کارگران، توافقهای تجاریای طراحی کردند که بهطور پنهانی مقررات کار را تضعیف میکرد. ازنگاه محافظهکاران ملیگرا، ظهور شرکتهای فراملی نتیجه طبیعی مدرنسازی اقتصادی نبود، بلکه محصول سیاستهای آگاهانه نخبگان نولیبرال دو سوی اقیانوس اطلس بود. این نخبگان عمداً ظرفیتهای تولیدی را برونسپاری کردند و از مالیات و نظارت دموکراتیک گریختند تا ثروت و قدرت خود را تثبیت کنند.
این جریان نه تنها با فعالیتهای فراملی نخبگان مدیریتی مخالف است، بلکه از چندفرهنگگرایی آنها نیز خشمگین است؛ پدیدهای که آن را معادل «خودکشی تمدنی» میداند. از دید مایکل آنتون، تنها جوامع همگن، با زبان، دین، فرهنگ و حتی نژاد مشترک، میتوانند باثبات و موفق باشند. به باور او، نخبگان نولیبرال درهای کشورهای غربی را به روی موجهای مهاجران «ناسازگار» گشودهاند؛ افرادی که اشتراک چندانی با جمعیت تاریخی غرب ندارند. آنتون ادعا میکند این نخبگان از یک سو برای تضعیف نیروی کار داخلی به مهاجران کمدستمزد نیاز دارند و از سوی دیگر در حال تسهیل چیزی هستند که او آن را «جایگزینی بزرگ» (Great Replacement) اکثریت سفیدپوست غرب مینامد.محافظهکاران ملیگرا همچنین معتقدند نخبگان نولیبرال بنیانهای فرهنگی صلح و امنیت بینالمللی را تضعیف کردهاند. هازونی ملت را «نوعی دژ با دیوارهای نامرئی» توصیف میکند که میراث و فرهنگ خاص خود را حفظ میکند. از نظر او، صلح زمانی پایدار است که دولتهای ملی به همگنی فرهنگی و حاکمیت یکدیگر احترام بگذارند. تنوع فرهنگی و اختلاط ملتها این تعادل را بر هم میزند.
# نگاه تحقیرآمیز به اروپا
در تصور محافظهکاران ملیگرا، اتحادیه اروپا تجسم نهایی نخبگان مدیریتی، دولت اداری و ایدئولوژی نولیبرال-چندفرهنگی است. به اعتقاد لیند و آنتون، اتحادیه اروپا «از همان ابتدا یک فریب» و در نهایت «شکستی تأسفبار» بوده است. به گفته آنها، اتحادیه اروپا در ظاهر برای تسهیل تجارت، سفر و صلح ایجاد شد، اما در عمل به سکویی برای نخبگان بروکسل تبدیل شد تا قدرت تصمیمگیری در حوزههایی چون تجارت و مدیریت مرزها را در اختیار بگیرند. همانند نخبگان واشنگتن، بوروکراتهای بروکسل نیز در خدمت شرکتهای فراملی و سازمانهای غیردولتی قرار گرفتهاند و به نام چندفرهنگگرایی و مرزهای باز، قاره را بیثبات کردهاند.هازونی اتحادیه اروپا را نوعی امپراتوری میداند؛ «دولتی جهانشمول بدون مرزهای طبیعی» که بر پایه آموزههای جهانشمول حکومت میکند. از نظر او، رهبران اروپایی اگرچه از «حاکمیت مشترک» سخن میگویند، اما در واقع یک خودکامگی بوروکراتیک ایجاد کردهاند که از طریق نهادهایی چون کمیسیون اروپا و دیوان دادگستری اروپا بر کشورهای عضو فرمان میراند.در مجموع، محافظهکاران ملیگرا معتقدند که «مرگ تدریجی اتحادیه اروپا بهعنوان یک نهاد مدتهاست که به تأخیر افتاده است».
محافظه کاران ملی گرای آمریکائی علیرغم تأکیدی که بر دولتهای ملی دارند اما در واقع به جهانی متشکل از ملتهای کاملاً مستقل باور ندارند. از نظر آنها، سیاست جهانی بر پایه «حوزههای نفوذ» استوار است؛ بلوکهایی سلسلهمراتبی که توسط قدرتهای مسلط هدایت میشوند.مایکل لیند سه بلوک اصلی را شناسایی میکند:
1. بلوک تحت رهبری آمریکا در قاره آمریکا،
2. بلوک تحت رهبری چین در شرق آسیا،
3. بلوک تحت رهبری روسیه در اوراسیا.
در این چارچوب، اروپا موقعیتی ضعیف دارد؛ منطقهای حاشیهای میان حوزه نفوذ آمریکا و روسیه. بنابراین از دید آنان اروپا سه انتخاب بیشتر ندارد:
1. باقی ماندن بهعنوان تحتالحمایه آمریکا
2. حرکت به سوی بیطرفی
3. تبدیل شدن به میدان رقابت قدرتهای خارجی
به باور این جریان، بهترین سناریو برای اروپا ایجاد یک رابطه ویژه جدید با آمریکا است؛ نوعی مشارکت صنعتی که در آن اروپا به سرمایه و فناوری آمریکا دسترسی داشته باشد، اما در مقابل از بلوکهای رقیب فاصله بگیرد و از دستورالعملهای ژئوپلیتیکی واشنگتن پیروی کند.
# پیامدهای عملی
مخالفت جنبش MAGA با اروپا صرفاً نظری نیست؛ ترامپ آن را به سیاست عملی تبدیل کرده است. او اندکی پس از ورود به قدرت، تعرفهای ۳۰ درصدی بر کالاهای اتحادیه اروپا اعمال کرد و خواهان دسترسی کامل آمریکا به بازارهای اروپایی شد تا کسری تجاری آمریکا کاهش یابد. ترامپ همچنین کوشیده است جنگ اوکراین را با شرایطی مطلوب برای روسیه پایان دهد؛ شرایطی که شامل واگذاریهای عمده سرزمینی است. او بارها تهدید کرده که گرینلند را به آمریکا ملحق خواهد کرد.او اتحادیه اروپا را نیرویی رو به زوال توصیف کرده که به دلیل پذیرش مهاجران غیرغربی و وضع مقررات نامطلوب برای شرکتهای آمریکایی انرژی و فناوری دچار ضعف شده است. برای تقویت احساسات ضد اتحادیه اروپا نیز از احزاب راست افراطی در سراسر قاره حمایت کرده است. هرچند خلقوخوی متغیر و تصمیمهای شخصی ترامپ در شکلگیری سیاست خارجی آمریکا نقش مهمی دارند، اما او تنها رهبر نمادین جنبشی محافظهکار و ایدئولوژیک است که قصد دارد نقش آمریکا در جهان را بازتعریف کند. صعود سیاسی ترامپ و رشد محافظهکاران ملیگرا بر وعده مقابله با نخبگان مدیریتی واشنگتن و «دولت اداری» استوار بوده است. در طول دو دوره ریاستجمهوری، ترامپ بسیاری از نهادهای کلیدی دولت رفاه آمریکا، بهویژه در حوزههای آموزش، مسکن، حمایت از مصرفکنندگان و کمکهای خارجی را تضعیف کرده است واکنون، همین برنامه ها را متوجه بروکسل (اروپا) کرده است. نتیجه یادداشت حاضر این است که رهبران اتحادیه اروپا باید درک کنند که حمله دولت ترامپ به اروپا صرفاً یک دشمنی شخصی نیست، بلکه هدفی گستردهتر در دل جنبش محافظهکار آمریکا محسوب میشود.
#آدرس مقاله:
دیدگاه خود را بنویسید