بسمه تعالی

بیستم تیرماه1405

دکتر حمیدرضا حقیقت

اشاره:

جناب آقای دکتر ظریف وزیر محترم اسبق امور خارجه اخیرا یادداشتی منتشر کرده‌اند که متن یادداشت رابه همراه بررسی و نقد خودم تقدیم میکنم. البته این یادداشت به پژوهشی تکیه دارد که ایشان برای انتشار در نشریه‌ای علمی انجام داده‌اند و چون آن پژوهش موجود نبود اظهار نظر در مورد این یادداشت دشوار است با این وجود تلاش کردم با استناد به همین یادداشت و ذهنیتی که از جناب ظریف و کارهای قبلی وجود دارد، دیدگاه خودم را بیان کنم. اگر اصل آن پژوهش موجود است موجب تشکر خواهد بود که لینک آن در اختیار قرار گیرد. 


متن یادداشت جناب دکترظریف:

اخیرا پژوهشی را برای انتشار در یک نشریه علمی انجام داده‌ام که نشان می‌دهد حلقه وصل سیاست‌های آمریکا از برجام تا پیمان ابراهیم، دو تجاوز نظامی و تفاهم‌نامه اخیر، تلاش واشنگتن برای کاهش بار تعهدات خود در خاورمیانه و تمرکز بیشتر بر رقابت راهبردی با چین بوده است.(1) از این منظر، برجام تلاشی برای کاستن از احتمال جنگی تازه در خاورمیانه بود؛ پیمان ابراهیم کوششی برای واگذاری بخشی از بار امنیت منطقه به شرکای محلی آمریکا؛ جنگ‌های اخیر تلاشی قهری برای حل همان معضل از طریق تضعیف ایران؛ و تفاهم‌نامه کنونی بازگشت به منطق مهار بحران پس از ناکامی گزینه نظامی است. ابزارها تغییر کرده‌اند، اما هدف راهبردی کلان آمریکا یعنی کاهش درگیری مستقیم و پرهزینه در خاورمیانه تغییر چندانی نکرده است.(2) بر این اساس، مخالفت بخشی از جریان سیاسی ایران با برجام و تفاهمنامه اخیر، تنها ناشی از اختلاف بر سر متن دو توافق یا میزان رفع تحریم‌ها نبود، بلکه ریشه در مخالفت با هرگونه توافقی با آمریکا داشت؛ زیرا حرکت آمریکا را تلاشی برای سلطه بیشتر بر منطقه می‌دید. این برداشت، سوءبرداشتی عمیق از تحول راهبرد کلان آمریکا به شمار می‌آید. در حالی که دولت اوباما برجام را در چارچوب راهبرد «چرخش به آسیا» و کاهش تدریجی بار تعهدات آمریکا در خاورمیانه دنبال می‌کرد، بسیاری در ایران آن را تلاشی برای گسترش نفوذ آمریکا در منطقه و در داخل ایران تلقی کردند. این برداشت سبب شد که برجام نه به عنوان بخشی از سیاست کاهش حضور آمریکا، بلکه به عنوان ابزاری برای تثبیت حضور و نفوذ واشنگتن تفسیر شود. در مقابل، اسرائیل و برخی شرکای عرب آمریکا برداشت دقیق‌تری از پیامدهای راهبردی برجام داشتند. آنان برجام را نشانه آغاز کاهش تعهدات امنیتی آمریکا در منطقه و مقدمه‌ای برای تغییر نظم امنیتی خاورمیانه می‌دانستند و به همین دلیل با آن مخالفت کردند.(3) به بیان دیگر، مخالفان برجام در تهران و تل‌آویو، اگرچه از دو زاویه کاملاً متفاوت به توافق می‌نگریستند، اما هر دو در مخالفت با آن همسو شدند؛ یکی به دلیل نگرانی از افزایش نفوذ آمریکا و دیگری به دلیل نگرانی از کاهش آن. به نظر می‌رسد امروز نیز نشانه‌هایی از تکرار همان الگوی ادراکی در قبال تفاهم‌نامه جدید میان ایران و آمریکا در حال شکل‌گیری است. اگر این تفاهمنامه را نیز در چارچوب همان راهبرد بلندمدت آمریکا برای کاهش بار تعهدات خود در خاورمیانه و تمرکز بر رقابت با چین تحلیل کنیم، بسیاری از بندهای آن که برای برخی ناظران غیرمنتظره یا حتی «امتیازدهنده به ایران» به نظر می‌رسد، قابل فهم خواهد بود.(4) در این چارچوب، هدف اصلی واشنگتن نه تعمیق حضور خود در منطقه، بلکه جلوگیری از گرفتار شدن در یک درگیری فرسایشی دیگر است که روند انتقال تمرکز راهبردی آمریکا به شرق آسیا را مختل کند. در مقابل، اسرائیل همچنان انگیزه‌ای قوی برای جلوگیری از موفقیت این تفاهم‌نامه دارد؛ زیرا آن را در تعارض با راهبرد خود برای حفظ حضور فعال و بلندمدت آمریکا در منطقه ارزیابی می‌کند. از سوی دیگر، اگر در ایران نیز تفاهم‌نامه بار دیگر به عنوان ابزاری برای گسترش نفوذ آمریکا در خلیج فارس یا محدودسازی نقش منطقه‌ای ایران تفسیر شود، این سوءبرداشت می‌تواند زمینه اقداماتی را فراهم کند که ناخواسته به تضعیف یا فروپاشی همان تفاهم‌نامه بینجامد. نمونه‌ای از این خطر، هرگونه اقدام تنش‌زا در تنگه هرمز یا حوزه امنیت کشتیرانی است. چنین اقداماتی ممکن است در داخل ایران به عنوان واکنشی پیشگیرانه در برابر افزایش حضور آمریکا تلقی شود، اما از منظر راهبرد کلان آمریکا می‌تواند نتیجه‌ای معکوس داشته باشد؛ زیرا به مخالفان تفاهم‌نامه این امکان را می‌دهد که استدلال کنند کاهش حضور آمریکا هنوز ممکن نیست و واشنگتن ناگزیر باید حضور نظامی خود را در منطقه حفظ یا حتی تقویت کند. در چنین شرایطی، سوءبرداشت ادراکی در تهران و تلاش‌های اسرائیل برای بی‌اثر کردن تفاهم‌نامه، ممکن است به طور ناخواسته یکدیگر را تقویت کنند و همان چرخه‌ای را بازتولید نمایند که پیش‌تر به تضعیف و در نهایت فروپاشی برجام انجامید. همانگونه که در یادداشت سیاستی پایاب پیرامون تنگه هرمز که چندی قبل تقدیم شد نوشتیم، تحولات اخیر موجب شده است که تنگه هرمز بیش از هر زمان دیگری به یک اهرم سیاسی و راهبردی برای جمهوری اسلامی ایران تبدیل شود. این اهرم زمانی بیشترین ارزش را خواهد داشت که هم مشروعیت بین‌المللی خود را حفظ کند و هم ظرفیت بازدارندگی آن دست‌نخورده باقی بماند. تجربه‌های گذشته نشان داده است که تبدیل دارایی‌های راهبردی به موضوعات دائمی منازعه، در نهایت می‌تواند همان ابزارهای قدرت را به منشأ فشار علیه کشور تبدیل کند.(5) از این رو، راهبرد مطلوب برای ایران نه استفاده حداکثری از اهرم تنگه هرمز یا نگاهی اقتصادی و کوتاه مدت به آن، بلکه حفظ، مدیریت و بهره‌برداری هوشمندانه از آن در چارچوبی است که هم منافع ملی را تأمین کند و هم از شکل‌گیری اجماع جهانی علیه کشور جلوگیری نماید. آرزوفروشی پیرامون تنگه هرمز همان بلایی را بر سر کشور خواهد آورد که آرزوفروشی‌های قبلی آورد. نتیجه‌ تخلیه ارزش راهبردی هرمز خواهد بود. نشانه اول، امروز چین ایران را نیز در کنار آمریکا برای تنش‌آفرینی ملامت کرد.(6)  


بررسی و نقد:

1- نظر دکتر ظریف این است که همه این وقایع بر مبنای عقلانیت و در چهارچوب سیاست ایالات متحده مبنی بر کاهش بار تعهدات خود در خاورمیانه و تمرکز بر رقابت      استراتژیک با چین است. به نظر اینجانب این استدلال صحیح نیست زیرا:

اولا محدود نمودن استراتژی آمریکا در غرب آسیا به یک مولفه یعنی کاهش بار تعهدات ایالات متحده در منطقه، قطعا صحیح نیست و مسلم است که استراتژی ها به صورت چند مولفه‌ای طراحی می‌شوند که البته یکی از مولفه‌ها اصلی همان است که دکتر ظریف مطرح کرده‌اند اما به هر حال برای آمریکا که در این منطقه منافع حیاتی دارد نمی تواند سلطه مطمئن و پردوام برمنابع عظیم انرژی و نقاط استراتژیک فراموش شود. 

ثانیا رقابت با چین محدود به رقابت اقتصادی نیست که ایالات متحده ضعف بارز خود در این زمینه را نشان داده و بلکه می‌تواند از طریق سلطه سیاسی-نظامی بر گلوگاه‌های استراتژیک جهان نیز انجام گردد که قطعا منطقه ایران یکی از مهم‌ترین مناطق است، به لحاظ انرژی، به لحاظ سرمایه فراوان موجود در منطقه، به لحاظ دسترسی به آسیای میانه و قفقاز که در مورد اخیر اگر آمریکا بر ایران مسلط شود سلطه بر آسیای میانه با آن ذخائر عظیم و دست نخورده‌اش از انحصار چین و روسیه خارج می‌گردد. 

ثالثا بنده ندیده‌ام که خود آمریکائی‌ها چنین ادعائی کرده باشندکه منطقه ایران برای آنها دیگر در اولویت نخست نیست و نمیدانم با استناد به کدام شواهد جناب دکتر ظریف چنین ادعائی را مطرح کرده‌اند.

    با توجه به موارد مذکور به نظر می‌رسد اگر آمریکائی‌ها بخواهند با چین یا هر کشور دیگری رقابت کنند، نیاز حیاتی به سلطه بر منطقه ایران دارند. این نیاز روز به روز در حال افزایش است. به سند امنیت ملی آمریکا که البته مقداری قدیمی است  توجه کنید که میگوید «با رشد اقتصادهای مهم توسعه یافته به ویژه در آسیا، تقاضای سوخت فسیلی افزایش خواهد یافت و صرف نظر از رویدادهائی که بر بهای نفت تاثیر دارند، ثبات بازار جهانی نفت همچنان به استفاده پیگیر و پیوسته از نفت خلیج فارس وابسته و محل ذخائر مهم سوخت فسیلی همچنان از نظر جغرافیائی مهم تلقی خواهد شد».(ص 262)بنابراین برای رقابت با چین چه راهی بهتر از سلطه برخلیج فارس؟! چرا ایالات متحده ضعف خود در رقابت اقتصادی را از طریق سیاسی و نظامی جبران نکند؟!

2- درست است که حضور آمریکا در خاورمیانه بسیار پرهزینه است و این کشور باید از طریق عوامل نیابتی مانند اسرائیل و اعراب و یا همکاری با متحدانی مانند ناتو و یا از طریق رژیم های حقوقی مانند برجام هزینه خود را کم کند و سند امیت ملی آمریکا نیز در 25 سال پیش همین مسیر را توصیه کرده است، اما بین ایده‌آل‌ها و آنچه در عالم واقع اتفاق می افتد فاصله بسیار است و بررسی اجمالی 25 سال گذشته نشان داده آمریکا نه تنها نتوانسته از درگیری در این منطقه اجتناب کند بلکه روز به روز بیشتر درگیر شده است، مانند حمله به افغانستان و عراق و اخیرا ایران و درگیری با گروههای غیر دولتی مسلح و توسعه روزافزون پایگاه‌های نظامی در منطقه و شواهد بسیار دیگر. اگر ادعای جناب ظریف درست است، اصرار ترامپ بر استقرار مجدد پایگاه نظامی در افغانستان چگونه  قابل توجیه است؟!

3- برای مهار کشورهائی که از نظر آمریکا «سرکش» محسوب می‌شوند دو راه وجود دارد. راه اول با رویکرد رئالیستی که بر اقدامات خشن مانند تهاجم نظامی و شورش و کودتا و تحریم و نظائر آن استوار است و راه دوم که با رویکرد جامعه شناختی (نظریه ریمون آرون) و یا سازه انگاری به طور کلی اقدامات نرم استوار است که از طریق تغییر سازه‌های ذهنی و برقراری پیوندهای مرئی و نامرئی اقتصادی و اجتماعی ، دولت سرکش را مهار میکنند. آمریکا هر دو روش را بارها به کار برده است و با توجه به این سابقه اگر بخواهیم کاربست روش دوم در مورد ایران را نفی کنیم باید شواهدی در اختیار داشته باشیم مبنی بر آنکه ایالات متحده قصد نفوذ نرم در ایران را ندارد. مخالفان برجام خصوصا رهبر شهید بر همین نکته حساس بودند و به همین دلیل نظر ایشان این بود که باید جلوی نفوذ آمریکا در اقتصاد ایران را گرفت. 

4- امتیازات آمریکا به ایران در تفاهم نامه اخیر حداقل برای اینجانب غیر منتظره نبود چون ایالات متحده همانطور که در جریان برجام نشان داد هر لحظه میتواند از انجام تعهداتش سرباز زند بدون آنکه پیامدی داشته باشد. گراهام فولر در کتاب قبله عالم به درستی اشاره میکند که دیپلماتهای جهان سوم در مذاکرات بیش از طرف‌های غربی بر چانه‌زنی و دقت در کلمات تاکید دارند چونکه همین کلمات تنها پناهگاه آنهاست اما غربی‌ها اینطور نیستند. برای آنها تضمینات واقعی و عملی مهم است.

5- لزوما اینگونه نیست که «تبدیل دارایی‌های راهبردی به موضوعات دائمی منازعه، در نهایت می‌تواند همان ابزارهای قدرت را به منشأ فشار علیه کشور تبدیل کند». ایالات متحده سالهاست که «دلار» را به ابزار سلطه تبدیل کرده و هیچ اتفاقی هم نیافتاده است و هر گاه تیغ این ابزار کند شده، مجددا آن را تیز کرده است. زمانی که بحث تحریم‌های ثانوی بر مبنای قانون «داماتو» مطرح شد، بسیاری از سیاست‌مداران آمریکائی و خصوصا شخص کیلنتون از پیامدهای اجرای آن بیمناک بودند اما از زمانی که این تحریم ها با جسارت به اجرا درآمده هیچ اتفاقی برای آمریکا نیافتاده و بلکه دامنه آن روزبه روز در حال گسترش است. به جای آنکه نگران کند شدن تیغ «تنگه هرمز» به دلیل استفاده زیاد از آن باشیم باید در فکر تیز کردن بیشتر تیغه آن باشیم. نیاز به ابداع راههای خلاقانه‌ و نه تقلیدی داریم که با آن طرف عهد شکن آمریکائی را ناگزیر به اجرای تعهداتش کنیم. خداوند استاد ما مرحوم دکتر قوام را غریق رحمت کند که بر توان خلاقیت ملت ایران همواره تاکید میکرد و بارزترین مثالی که میزد این بود که «درافتادن با آمریکا آن هم در دهه چهل یک امر بسیار دور از ذهن و نمونه‌ای از خلاقیت ملت ایران است». نمونه دیگر سیستم رزمی ایرانی مبتنی بر پهپاد و موشک است که امروزه الگوی جهان شده است. چرا قدرت خلاقیت ملت ایران را دست کم بگیریم و خودمان را در چهارچوب الگوهای متعارف سیاست بین الملل اسیر کنیم؟

6- این مطالب دکتر ظریف درست است. استفاده از تنگه هرمز باید واقع گرایانه و هوشمندانه باشد اما به هیچ وجه نباید موجب تعهد از موضع ضعف شود. شاید بهتر باشد که رژیم حاکم بر خلیج فارس، دریای عمان و تنگه هرمز را از بحث تحریم ها و محور مقاومت منفک کرد. ایران میتواند به عنوان بزرگترین کشور ساحلی خلیج فارس و دریای عمان و تنگه هرمز، خود را مسئول اصلی نظم و امنیت این پهنه آبی فوق العاده جهان معرفی کند و دیگران اگر منافع تجارت در این پهنه رامیخواهند باید مستقیما خود را با ایران هماهنگ کنند بدون آنکه این مسئله با مسائلی مثل تحریم و محور مقاومت گروکشی شود.  در شرائطی که آمریکا که هزاران کیلومتر دورتر از این منطقه است خود را مسئول امنیت اینجا معرفی میکند، چه دلیلی وجود دارد که ما از این امکانات خداداد استفاده نکنیم؟!

7- مواضع لفظی چین دلیلی بر مواضع واقعی این کشور نیست. چین در جریان جزایر سه‌گانه موضع مشابهی اتخاذ کرد حال آنکه در آن زمان بحث تنگه هرمز مطرح نبود. بر اساس استدلال دکتر ظریف، چین ایران را برای این میخواهد که آمریکا را گرفتار و سرگرم نگه دارد. با فرض درست بودن تحلیل ایشان، اگر ما این توان را از دست بدهیم چه ارزش دیگری برای شرق داریم؟! 

8- به نظر می رسد که نظرات دکتر ظریف شبیه به نظریات «هدلی بول» و متاثر از مکتب انگلیسی در ترکیب با سازه انگاری است یعنی برسه عنصر «منفعت گرائی رئالیستی»، «واقعیت‌های ذهنی» و «خردگرائی به سبک انگلیسی» تاکید دارند اما در شرایط حال که ترامپ این «مرد دیوانه‌نما» تمام اصول خرد مندانه را درهم کوبیده، با کدام عقلانیت و خرد می توان این شر را دفع نمود؟! شاید تنها راه همان باشد که منسوب به امیرالمومنین است که « سنگ را به همانجائی برگردانید که از آنجا آمده چون شر را جز شر نمی‌خواباند». فکر کنم یک مقاومت دو یا سه ساله و تحمل هزینه‌های آن ارزش این را دارد که به جهان نشان دهیم اینجا خلیج فارس است نه خلیج عربی، نه خلیج آمریکائی و نه حتی خلیج بین المللی و دنیا اگر منافع تجارت در اینجا را میخواهد باید با ایران معامله کند نه با هیچ کشور دیگر.