بسمه تعالی
تاملی در مقاله «رقابت آمریکا و چین» نوشته دکتر غلامعلی خوشرو
نویسنده: دکترحمیدرضاحقیقت – مرداد1405
اشاره:
بالاخره اولین شماره نشریه پایاب منتشر شد که وزین و در خور تحسین است. نشریهای که برپرداخت علمی به موضوعات مهم سیاست خارجی تمرکز دارد و در عین حال خود را گرفتار بازیهای تئوریک که مناسب پایاننامه نویسی هستند نکرده است. فرصت آشنائی با دکتر ساسان کریمی را نداشتهام اما از نشریهای که جناب دکتر عباس ملکی سردبیر آن باشند انتظاری جز این نیست. البته مقاله اول این شماره به قلم دکتر ظریف مقداری «تاریخ گذشته» و حاوی توصیههائی برای آتش بس شصت روزه بین ایران و آمریکا است که به نتیجه روشنی نرسید و همانگونه که پیش بینی میشد ترامپ پس از کاهش قیمت نفت و فرونشست بحران بنزین در آمریکا، به سادگی زیر میز زد و درجهان دیپلماسی هم آب از آب تکان نخورد. اما مقاله دوم مربوط به دکتر غلامعلی خوشرو مقاله هوشمندانهای است که هر چند ظاهر آن مقایسه استراتژی آمریکا و چین از سال 2000 به بعد و مقایسه دستآوردهای آن است اما در واقع با این هدف نگاشته شده که ایران را به تکرار الگوی چین ترغیب کند. نویسنده مقاله یعنی دکتر غلامعلی خوشرو ازمردانی است که مجهول القدر مانده است و البته خودش نیزمانند سایر دیپلماتهای ایرانی ترجیح میدهد در سایه باشد. خوشرو به همراه دکتر ولایتی و مرحوم عرب سه پایهگذار اصلی دانشکده روابط بین الملل محسوب میشوند که دانش آموختگان آن دانشکده، شاکله اصلی دستگاه دیپلماسی امروزی را تشکیل میدهند. در تمام دوران «ولایتی-ملکی» این دانشکده مورد حمایت بی دریغ بود اما پس ازآن گرفتار کج سلیقهگی کوته بینانه فرآیندهای اداری وزارت خارجه شد و رو به افول نهاد حال آنکه اگرهمان حمایتها ادامه می یافت، با آن امکانات بی نظیر و منحصربه فرد و زیر ساخت عالی، امروزه میتوانست در عداد یکی از مدارس برتر دیپلماسی جهان باشد.
در این یادداشت مقاله دکتر خوشرو که زمانی سفیر ایران در ملل متحد یعنی مهمترین سفیر ایران بودهاند به صورت اجمال مورد بررسی قرار میدهم و موضوعاتی را برای تامل پیشنهاد میکنم که تصور دارم ارزش تفکر دارند با اذعان به اینکه مطالب این مقاله عمیق است و نیاز به مطالعات جامع دارد.
الف- بررسی مقاله:
موضوع مقاله مقایسه الگوی حکمرانی چین و ایالات متحده پس از سال 2000 و سخن اصلی مقاله در این عبارت نمادین است که «چین وارد WTO شد اما آمریکا وارد WAR شد». یعنی چین انقلابی گری را کنار گذاشت، به سازمان تجارت جهانی (WTO) پیوست، درپی توسعه اقتصادی، صنعتی، فنآوری، سرمایهگذاری وپژوهش علمی وفنی رفت، به جای «صدور انقلاب» به «صدورتوسعه» پرداخت. سنجه قدرت را از تعداد پایگاه نظامی و ائتلاف امنیتی به ظرفیت ساخت راهآهن، نیروگاه، شبکه مخابراتی، مراکز تحقیقاتی و کریدورهای حمل و نقل تغییر داد و بالاخره به جای ایدئولوژی انقلابی، الگوئی جدید ازمدیریت نظام بینالملل برمبنای ابتکاراتی چون ابتکارتوسعه جهانی، امنیت جهانی، تمدن جهانی و حکمرانی جهانی ارائه کرد. نتیجه این شد که چین ظرف 25 سال از یک کشور جهان سومی پرکشید، به اقتصاد دوم جهان تبدیل شد و میرود که با رسیدن به مقام اول، اقتدار ایالات متحده و به طور کلی دنیای غرب را به زیر کشد.
در مقابل ایالات متحده در همان قالب سیاست جنگ (WAR) باقی ماند، بیست سال در افغانستان جنگید و سپس جنگ درعراق، خاورمیانه و شمال آفریقا و مدیریت سایر بحرانهای امنیتی جهان، بخش عظیمی از امکانات آمریکا را بلعید که پیامدهای سیاسی و امنیتی و اجتماعی گستردهای برجای گذاشتند و این عقب افتادگی نسبت به چین در وضعیتی بوده و هست که آمریکا همچنان از ظرفیتهای بی بدیلی برخورداربود یعنی بزرگترین شبکه مالی جهان و برتری معنادار دلار، پیشتازی دانشگاهها و فنآوری و بالاخره قدرت نظامی تقریبا بلامعارض. اینک پس از گذشت ربع قرن، از این دو الگوی چینی و آمریکائی کدامیک درخور ستایش و شایسته الگوبرداری است؟
نویسنده مقاله درعین اذعان به نقاط قوت ایالات متحده، الگوی چینی را بیشتر می پسندد و مناسب ایران میداند چون دنیای آینده، دنیای تک قطبی و بر مبنای توان سیاسی و نظامی نخواهد بود بلکه شاخص هایی مانند توان تولید فناوری و نوآوری ، کیفیت سرمایه انسانی، کنترل زنجیره های تأمین و توان سرمایه گذاری به مؤلفه های اصلی قدرت ملی تبدیل میشوند. توسعه دیگر صرفاً یک هدف اقتصادی نیست وبلکه خود به یکی از مهم ترین منابع قدرت ژئوپلیتیکی خواهد بود و کشورهای پیشتاز، نه تنها ثروت بیشتری تولیدخواهندکرد، بلکه نفوذ سیاسی و ژئوپلیتیکی بیشتری به دست خواهند آورد. درچنین شرایطی، سرمایه انسانی، کیفیت دانشگاهها و تحقیق و نوآوری، به اندازه منابع طبیعی یا توان نظامی اهمیت پیدامیکند.
ب- توصیه برای ایران
اما توصیه مقاله برای ایران چیست؟ نویسنده معتقد است سیاست خارجی زمانی بیشترین کارآمدی را دارد که درخدمت توسعه ملی قرارگیرد و معیار اصلی در ارزیابی سیاست خارجی امروزی باید تأثیر دیپلماسی بر توسعه اقتصادی و فناوری و بهبود رفاه عمومی باشد. سیاست خارجی ایران باید با برنامه توسعه کشور پیوند یافته و هر توافق خارجی باید از این منظر ارزیابی شود که چه میزان به انتقال دانش و فناوری و تقویت توان رقابتی اقتصاد ایران کمک میکند. در این راستا، ایران باید مانند چین، از سیاست انقلابی گری در سطح جهانی دست بردارد و یا آن را در قالبی توسعه پسند، بازتعریف کند. ایالات متحده و چین دو قدرت برتر فنآوری و علمی و اقتصادی جهان خواهند بود و ایران باید برای ارتباط با این دو قدرت جایگاه ویژه ای باز کند. ایران باید تلاش کند روابط اقتصادی خود با چین از سطح «خریدار و فروشنده» به سطح «شریک توسعه» ارتقا و به سمت ایجاد شرکت های مشترك صادرات محور و توسعه مراکز تحقیقات علمی و فنی و تربیت نیروی انسانی و حضور فعال در زنجیره تولید منطقهای حرکت کند. همچنین موقعیت جغرافیایی ایران میتواند آن را به یکی از حلقه های اصلی اتصال مناطق مختلف تبدیل کند که مستلزم سرمایه گذاری گسترده در زیرساخت های ارتباطی و خدمات مالی است. در عین حال، همکاری راهبردی با چین نباید به معنای نادیده گرفتن اهمیت روابط با آمریکا یا سایر قدرتهای جهانی تلقی شود. ایالات متحده همچنان یکی ازمهم ترین مراکزنوآوری و قدرت نظامی و البته سرمایه وهمچنان تعیین کننده خواهد بود. واقع بینی ایجاب میکند که ایران ضمن گسترش همکاری با چین، تلاش کند اختلافات خود با آمریکا تا حد امکان ازطریق دیپلماسی مدیریت کند. نویسنده تاکید دارد که مدیریت اختلاف، به معنای چشم پوشی از اصول یا منافع نیست بلکه به معنای جلوگیری از تشدید بحران و کاهش هزینه ها و فراهم کردن فضای مناسب برای توسعه اقتصادی است. هرچه تنشهای غیرضروری کاهش یابد، ظرفیت ایران برای توسعه افزایش خواهد یافت.
ج- موضوعاتی برای تامل:
نقطه قوت مقاله در بررسی تطبیقی آمریکا و چین و درسآموزی از آن برای ایران است. مقاله موجز و قابل فهم نگاشته شده و صریح و به دور از خوش خیالیهای ایدهآلیستی است و البته از دیپلماتی چون دکتر خوشرو غیر از این توقعی نیست. چین به عنوان یک کشور آسیائی که واقعا سربلند کرده قابل مطالعه و استراتژیها و سیاستهای آن درخور توجه عمیق است. اما به نظر بنده موارد ذیل در مورد محتوای این مقاله قابل توجه است:
1- این ایده که درگیرشدن آمریکا در مسائل امنیتی جهان موجب عقب افتادگی از چین شده نکته جدیدی نیست و شبیه همین مطالب در دهه هفتاد میلادی در مورد نظامیگری آمریکا و پیشرفت اقتصادی ژاپن و آلمان هم گفته میشد که آمریکا برای عقب نماندن اقتصادی باید از طریق دیپلماسی از نقش «پلیس جهان» خارج شود. دوران «نیکسون- کیسینجر» آغاز این سیاست بود که در قالب تنش زدائی با شوروی و چین و استقرار نظام ژاندارمی در خلیج فارس آغاز شد و در دوره جیمی کارتردر قالب حقوق بشر و خلع سلاح و کاهش بودجه نظامی به اوج خود رسید اما به زودی و در دوره ریگان به همان سیاست سنتی نظامیگری بازگشت و علیرغم فراز و فرودهائی تا امروز ادامه یافته و روسای جمهور آمریکا با هر گرایشی که بودند، وعده انتخاباتی خروج آمریکا از نقش پلیس جهان را می دادند اما خواسته و یا ناخواسته به بحرانهای بین المللی کشانده میشدند که نمونه واضح آن کشانده شدن کارتر به پیامدهای بحران انقلاب اسلامی ، کشانده شدن بوش پسر به بحران یازده سپتامبرو جنگ بس پرهزینه و طولانی با عراق و افغانستان، ورود اوباما به بحران «بهارعربی» و یا به ادبیات ما«بیداری اسلامی» و یا همین ورود جناب ترامپ و جنبش «ماگا» به جنگ تمام عیار با ایران بود در حالی که وعده انتخاباتی همه آنها پرهیز از اینگونه مناقشات بود. به یادم هست که ازاستاد بزرگوار مرحوم دکتر سیدعبدالعلی قوام رحمت ا... علیه که در شناخت آمریکا واقعا برجسته و ممتاز بودند در مورد نظامیگری بوش پسر پرسیدم و ایشان در یک جمله کوتاه پاسخ دادند که «نام ایالات متحده با میلیتاریسم در پیوند بوده و هست». هر کشوری نمیتواند هر سیاستی را پیش بگیرد بلکه باید نسخه تجویزی مناسب شرائط خاص او باشد . میلیتاریسم با ذات آمریکا پیوند خورده و در رگ و پوست آن جریان دارد. آمریکائی با اسلحه وداع نمیکند و آمریکا شاید تنها کشور جهان باشد که در قانون اساسی آن، داشتن اسلحه به عنوان حق مسلم هر شهروند آمریکائی مورد تضمین قرار گرفته است. «زورگیری» شیوه موفق آمریکائی است که نمونه قدیمی آن کودتای نظامی در ایران و شیلی با هدف زورگیری نفت و مس و نمونه جدید آن در زورگیری های همین جناب ترامپ است. چرا و با کدام توجیه، ایالات متحده این روش موفق را کنار بگذارد؟ تحقیقاتی که توسط خود آمریکائیها انجام شده و در سند امنیت ملی آنها انعکاس یافته نشان میدهد که جامعه آمریکائی دچار بحران درونی شده است، خانوادهها از هم پاشیدهاند و بخش عظیمی از فرزندان بی سرپرست و یا تک سرپرست هستند، دراین جوانان میل بزهکاری زیاد است، درس نمیخوانند، کار نمیکنند و برای زندگی سربار دولت هستند. آیا چنین کشوری میتواند با چین که با استعداد یک میلیارد کارگر و در واقع یک میلیارد برده به صحنه آمده، رقابت سالم اقتصادی داشته باشد؟ پاسخ به وضوح منفی است و لاجرم منطقی است که ایالات متحده به نقطه قدرت بلامنازع خود یعنی قدرت سیاسی و نظامی و در یک کلام «زورگیری» رجوع کند و البته یکی از مناطق فوق استراتژیک که هدف زورگیری بوده و هست و خواهد بود، منطقه ایران است. ضمنا اینکه گفته میشود«ترامپ یک استثناست» منطقی نیست و قطعا ترامپ محصول جریانات عمیقی در جامعه آمریکاست که ما به درستی نمیشناسیم و اگر پروژه ترامپ موفق شود احتمال تکرار آن زیاد میشود همانگونه که در دور دوم با رای قاطع به قدرت رسید و در هر حال درست نیست که با استناد به اینکه ترامپ یک استثناست، دچار خوش بینی شد و خطر را دست کم گرفت.
2- در متن مقاله اشاره شده و یکی از مفروضات مقاله است که دوران نظام تک قطبی با حاکمیت نظامی و سیاسی آمریکا به سرآمده و یا به زودی به سر خواهد آمد. اولا معلوم نیست این انگاره تا چه حد درست باشد. اگرنظام جهان تک قطبی نیست چگونه ایالات متحده توانست تقریبا تمام جهان را مجبور کند در تحریم ایران مشارکت کنند؟! تنها یار ما چین بود البته در این حد که نفت ارزان بخرد و کالای مصرفی بفروشد و روسیه که محصولات کشاورزی و بعضا اسلحه میفروخت. چگونه ترامپ حتی بدون بهانه برجام را به هم زد و صدای موثری از کسی درنیآمد؟ در جنگ غزه به دلیل حمایت آمریکا، اسرائیل هر جنایتی انجام داد و دنیا حداکثر به محکومیت لفظی اکتفا کرد. در جنگ اخیر اگرچه اغلب کشورها به دلیل آزردگی از ترامپ با ایالات متحده همراه نشدند اما هیچ کس به کمک ما نیآمد و چین و روسیه نیز حداکثر به حمایت دیپلماتیک و احتمالا کمکهای اطلاعاتی اکتفا کردند. به رفتار مقامات جهان و به عنوان مثال به نخست وزیران ژاپن و ایتالیا در برابر ترامپ دقت کنید. این دو سرکارخانم با ترامپ به گونهای عشوهگرانه و با ناز و ادا حرف میزنند که گویا دوست پسر پولدارشان است. اعراب هواپیمای شخصی پیشکش میکنند، نخست وزیر هند با آن سابقه عظیم تمدنی که روزگاری رهبر عدم تعهد بود در مقام چاپلوسی برای بچههای ونس و نوههای ترامپ اسباب بازی هدیه میبرد و صدراعظم آلمان تصویر شناسنامه آلمانی پدربزرگ ترامپ را به او هدیه میکند که البته همگی در مقابل، تحقیر و تمسخر دریافت میکنند و به قول قرآن «فاستخف قومه فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقین». اگر اینطور که مقاله ادعا میکند دوران تک قطبی گذشته و یا به زودی خواهد گذشت، این همه تحمل خفت برای چیست؟
در اینجا میخواهم سوال دیگری مطرح کنم. با فرض اینکه دنیا به سمت چند قطبی پیش رفته باشد، اگر آمریکا بر ایران همانند عراق و عربستان و شیخ نشینها و ونزوئلا سلطه سیاسی و نظامی پیدا کند آیا نظم جهان به همینگونه چند قطبی خواهد بود؟! اگر درسی از جنگ اخیر گرفته باشیم این است که تنگه هرمز و به طور کلی آبراه جنوبی ایران مهم تر از آن چیزی است که حتی تصور میکردیم و این فقط یکی از استعدادهای عدیده خدادادی ایران است. آیا اگر نظامی شبیه پهلویها بر ایران حاکم شود دنیا به سمت نظام تک قطبی نخواهد چرخید؟! سلطه نظامی و سیاسی بر ایران به سبک شبیه دوران پهلوی آنقدر ارزشمند است که برای آمریکا میارزد هر مقدار که لازم باشد هزینه کند. دکتر خوشرو که دورانی مهم ترین سفیر ایران یعنی سفیر اول در سازمان ملل بوده اند به خوبی میدانند که ایران بارها و بارها تلاش کرده تنش با آمریکا را مدیریت کند و کدام حکمران عاقلی است که چنین نکند؟! اما هر مرتبه این آمریکاست که زیر میز زده است که نمونه اوضح واضحات آن در جریان برجام بود که هر چند به لابی صهیونیستی نسبت داده شد اما به نظر بنده علاوه بر نفوذ اسرائیل، آمریکا چیزی بیش از تنش زدائی از ایران میخواهد و دقیقا برای رقابت با چین و آسیا و استمرار نظام تک قطبی، به سلطه مطلق بر ایران نیاز حیاتی دارد و به مشارکت هم قانع نیست و البته متناسب با سلائقی که در آمریکا وجود دارد گاه این سلطه با روش های نرم دنبال میشود و گاه با روشهای سخت.
3- در مقاله اشاره شده که ارزش منابع طبیعی روبه کاهش است و در مقابل ارزش فنآوری روبه افزایش است حال آنکه به وضوح چنین نیست. بحران تنگه هرمز نشان داد که نفت و گاز ارزشمند تر از آن چیزی هستند که تصور میکردیم. جدال بر سر تصاحب فلزات کمیاب که کاملا آشکار است. آب به موضوعی امنیتی تبدیل شده است. و مسیرهای تجاری دریائی و زمینی از اهمیت بسیار برخوردارند و سلطه بر مناطقی که منبع نفت و گاز و آب و فلزات کمیاب و مسیر ترانزیتی باشند همچنان از اهمیت فوق العاده برخوردار هست و خواهد بود و ایران مهم ترین این مناطق و راه دسترسی به این منابع است.
4- در مقاله اشاره شده که چین از سیاست صدور انقلاب دست برداشته است حال آنکه باید دانست چینیها علی رغم شعارهای پر طمطراق، از آغاز به دنبال صدور انقلاب نبودهاند. به کتاب کیسینجر در مورد چین مراجه کنید. چینیها دوست ندارند الگوی هیچ کس باشند و اگر ببینند کسی آنها را الگو قرار داده تعجب میکنند. ایرج کشکولی بنیانگزار حزب مائوئیست«زحمتکشان» درمصاحبه با حمید شوکت نقل میکند زمانی که برای آموزش به چین رفته بودند، استاد ایدئولوژی پس از تدریس آموزههای مائو تکرار میکرد که «رفقا، اینها آموزههائی است که رفیق مائو با الهام از کمونیسم برای چین ابداع کرده و معلوم نیست مناسب شما باشد و شما باید الگوی مناسب خود را ابداع کنید». کشکولی میگوید که علی رغم آنکه مائوئیست بودیم، چینی ها آموزش درستی به ما ندادند و ناچار شدیم به کوبا برویم یعنی در همان دوران انقلابی گری مائو، چین به دنبال صدور الگوی انقلابی خود نبود. چین با امپریالیسم آمریکا، در عمل فقط در حوزه پیرامونی خود یعنی ویتنام، کامبوج و کره درگیر شد و هنوز هم نسبت به این مناطق، حساس و آماده درگیری است.
5- در مقاله اشاره نشده که چین در چه شرائطی از تنش زدائی با آمریکا استقبال کرد؟ کیسینجر که معمار روابط آمریکا و چین است و در زمان مرگش، شینهوا اعلام کرد که «دوست واقعی مردم چین مرد» و گویا عزای عمومی هم اعلام شد، تصریح میکند که پیشنهاد تنش زدائی از طرف آمریکا آغاز شد با این هدف که شوروی که با چین اصطکاک پیدا کرده بود، تنها گردد و چین هم به جرگه سرمایهداری بپیوندد که همین هم شد. اما چین در چه شرائطی بود؟ بمب اتمی چین در قالب پروژه موسوم به 596 و مستقل از شوروی ساخته و آزمایش شده بود. میلیونها سرباز تحت سلاح بودند و شاید مهمتر از همه، آمریکا ازحوزه پیرامونی چین با زور اسلحه و توسط متحدانی چون ویتنام بیرون رانده شده بود. در چنین شرائطی، چین از موضع اقتدار با آمریکا تنش زدائی کرد. آیا آمریکا حاضر است برای تنش زدائی با ایران، فقط همین یک شرط یعنی خروج از حوزه پیرامونی ما را عملی کند؟!
6- در مقاله، تلاشهای نظامی چین دست کم گرفته شده است. چین سنگین ترین سرمایه گذاریها را در زمینه صنایع نظامی انجام داده و آشنایان به فن به خوبی میدانند که صنایع نظامی، پیشران فنآوری های «های تک» محسوب میگردند. در دریای جنوبی چین تعداد زیادی جزیره مصنوعی مسلح ساخته شده است. ظاهرا چینی ها به خوبی دریافته اند که ابتکار کمربند و راه بدون پشتوانه نظامی به جائی نمیرسد و تبدیل چین به ابرقدرت اقتصادی، لاجرم دشمنیها و حسادتهائی را برخواهد انگیخت که علاج آن نه در قالب اقدامات نرم و حقوق بین الملل و دیپلماسی و بلکه به قول مترنیخ تنها راه آن است که «اعلیحضرت توپ سخن بگوید».
7- بر خلاف این مقاله، عدهای احتمالا به درستی معتقدند که چین شریک ایران نخواهد شد. چین با آمریکا، اعراب و اسرائیل روابط حیاتی دارد و این روابط را به خاطر ایران به خطر نخواهد انداخت. به یک نکته دقت کنید. چرا در ابتکار کمربند و راه، کمربند نه از بنادر جنوبی ایران و بلکه در مسیر زمینی شمال ایران میگذرد حال آنکه اهمیت بنادر جنوب به مراتب بیش از مسیر زمینی شمال است؟ چون منطقه جنوب ایران به اعراب سپرده شده که میتوانند برای چین، سرمایه فراهم کنند و در جریان ادعای امارات بر جزایر سه گانه، چینی ها عملا طرف امارات را گرفتند. احتمالا از منظر چینی ها، ممکن است که ایران شریک سودآوری باشد اما با این همه دشمن که دارد شریک پردردسری است و در تجارت به دنبال دردسر نمیروند. از نگاه چین، ایران کشوری است بسیار مناسب برای تامین منابع ارزان انرژی، جاپائی برای حفظ دریانوردی در خلیج فارس که در جنگ اخیر اهمیت آن کاملا اثبات شد و مهم تر از همه عاملی است برای گرفتار کردن آمریکا و کاهش توجه به درگیری با چین. بعید است چینیها با آن روحیه محتاطانه و سنت محافظهکاری، از این فراتر بروند.
8- هر چند منظور نویسنده محترم تقلید کورکورانه از الگوی چینی نبوده و تاکید دارد که الگو برداری از چین نباید منتهی به عدول از اصول و ارزشها شود و در عین اینکه استراتژی و تاکتیکهای چین در بسیاری زمینهها واقعا قابل تامل و درس آموزی است اما به نظر اینجانب الگوی چینی در مجموع الگوی خوبی برای ما نیست. چین با تمرکز بر مفهوم منافع ملی و تعریف آن در راستای توسعه اقتصادی و فنی، یعنی دقیقا همان چیزی که مورد توصیه نویسنده محترم است، از وظیفه و ارزشهای انسانی شانه خالی میکند که به عنوان مثال موضع ضعیف چین در جریان کودک کشی وحشیانه غزه و میناب بود که به اعتراض لفظی و گذرا اکتفا کرد و ما در چهارچوب اعتقادی خود چنین اجازه ای نداریم که برای منافع خودمان با ظلم کنار بیائیم مگر موقتی و از باب تقیه و اضطرار. نمونه دیگر، ظلمی است که به کارگران خود می کند که براساس الگوی کاری 996(کار از 9 صبح تا 9 شب و شش روز در هفته) و در واقع مانند برده زندگی و کار می کنند. چین در عین ثروتمند شدن، به سرعت به سوی شکاف بسیار عمیق طبقاتی میرود و بی جهت نیست که حکومت چین به عنوان برده دار بزرگ جهان امروز، شلاق به دست، خشن ترین و وحشیانه ترین سرکوبها را اعمال میکند. خفقان مطلق حاکم است و هیچگونه آزادی سیاسی و امکان تشکیل نهادهای مدنی و اتحادیه های کارگری و اعتراضات قانونی و رسانه های آزاد و نظائر آن وجود ندارد که البته معلوم نیست تا چه زمانی بتواند همین رویه غیر انسانی را دنبال کند. در عین آنکه فرهنگ چین در حال غربی شدن است، با عقائد دینی برخورد میشود که نمونه آن اعزام مسلمانهای بیچاره به قرنطینه و شستشوی فکری به شیوه دوران مائوست. اینها چیزی نیست که ما ایرانی ها دوست داشته باشیم و برای براندازی آن دوبار انقلاب کرده ایم. هرملتی در چهارچوب جهان بینی خودش زندگی میکند و ما باید الگوی ویژه خودمان را طراحی کنیم.
9- در انتها اینجانب سنت دارم از هر که در مورد سیاست خارجی ایران نظر میدهد سوالی کوتاه و البته تعیین کننده بپرسم و از او بخواهم صریح و بدون پرده پوشی پاسخ دهد و این سوال را از استاد بزرگوارمان جناب دکتر خوشروی عزیز هم میپرسم: با این تفاصیلی که شما فرمودید، به نظر شما با اسرائیل چه کنیم؟!
آدرس اصل مقاله: https://paiab.org/fa/?p=3550
دیدگاه خود را بنویسید